حسناحسنا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

حسنا عزیز مامان و خاله

تکامل حسنا خانم تا امروز

حسنا جوجوی مامان این روزها با کمک میشینه، اگه چیزی جلوش باشه مثل جغجغه تلاش میکنه و اونو بر میداره. اسباب بازیها و از این دست به اون دست میده و البته هر چی تو دستش باشه میبره به سمت دهنش. امروز وقتی از خواب بیدار شدی برای اولین بار گفتی «با» این روزها راحت غلت میزنی و وقتی تو رو ایستاده نگه می داریم جست و خیز میکنی و بالا و پایین می پری. سه شنبه 1بهمن 92   ...
18 بهمن 1392

آلبوم عکس بچگی های مامانی

سلام خاله جونی از وقتی به دنیا اومدی همش داریم مقایسه میکنیم تو رو با اطرافیانت که شبیه کی هستی. چشات، لپات، موهات، دستات و حتی ناخنات رو... اما خب باید تو رو با با بچگیای اطرافیان مقایسه کنیم. آلبوم عکس مامانی از موقعی که به دنیا اومده بودی مفقود شده بود. اما چند روز پیش پیداش کردیم و به نظرمون که شبیه بچگیای مامانی هستی. اینم عکسای مامانی   مامانی و خانم جون مامانی خانم جون و پدر جون مامانی و دخترعمه راحله مامان بزرگ مامانی (یادش بخیر پله آبجی صداش میکردیم و خیلی مامانی رو دوست داشت. یه روز سرد بارونی ما رو تنها گذاشت و رفت پیش خداش واسه شادی روحش یه صلوات بفرستین.) ...
18 بهمن 1392

حسنا و اولین برف زندگیش

سلام جوجوی خاله نمیدونی وقتی برای اولین برف رو دیدی چه ذوقی میکردی. با تعجب به اطرافت که همه جا سفید پوش شده بود نگاه میکردی. چشات برق میزد از خوشحالی. اما مامانی همش عجله میکرد و میگفت سریع عکس بگیریم حسنا سرما میخوره! بعد از اینکه برگشتیم خونتون برای اولین بار دادا گفتی. انگاری فهمیده بودی مفهوم دادا رو با دیدن برف. این هم از عکسای نازت   ...
18 بهمن 1392

اولین برف

سلام حسنا جوجو دیروز برای اولین بار تونستی برف رو ببینی. دو روزه رشت برف سنگینی اومده. البته مامانی تو رو از خونه بیرون نیاورده و گفت برفو از پنجره به حسنا نشون دادم چون ترسیدم حسنا سرما بخوره. فردا و پس فردام احتمالا برف بیاد. امروز میخواستم ازت عکس بگیرم که مامانی قول فردا رو داده.
12 بهمن 1392

ماه غم تموم شد ایشالله همه ی غم ها رو با خودش ببره

سلام خاله جونی ماه قبل دختر حرف گوش کنی بودی و وقتی باهات حرف میزدیم خیلی خوشت میومد و با دقت به لبامون نگاه میکردی که چطور تکون میخوره و میتونیم حرف بزنیم. از اینکه خودت نمیتونستی مثل ما حرف بزنی تعجب میکردی!!! اما این ماه دیگه خودتم کم کم داری این توانایی رو کسب میکنی. البته فعلا هیجان زده هستی و وقتی صدای خودت رو میشنوی ذوق میکنی و جیغ میزنی. پشت سر هم جیغ میزنی!! مامانی روزای اولی که جیغ میزدی نگران شده بود که مبادا ناراحتی و یا بیماری داری اما کتابای پرستاریشو باز کرد دید نه مثل اینکه شش ماهگی بچه از صدای خودش خوشش میاد و جیغ میزنه دائم!!!! بعدش دیگه ناراحتیش تموم شد از اون به بعد دیگه هر وقت که جیغ میزدی ما هم میخندیدم و باهات ...
1 بهمن 1392

اولین کالسکه سواری حسنا خانم

  عسل مامان سلام من و بابا روز پنج شنبه با عسل خانم رفتیم و کالسکه خریدیم توی مغازه تو اول کلی به اسباب بازیها نگاه کردی اما یک دفعه خوابت گرفت و شروع کردی به گریه کردن و نذاشتی اون ظرفی رو که دلم میخواست برات بخرم و ظرف غذایی که بابا برات خرید شکل بت من رو داشت وقتی اومدیم خونه دیدمش خیلی ناراحت شدم و قرار شد بریم عوضش کنیم. امروز با خاله جونی برای اولین بار تو رو سوار کالسکه کردیم و رفتیم پیاده روی آخه هوا یکم بهتر از روزهای دیگه بود و بارونی نبود و تو ملوس گرفتی تو کالسکه خوابیدی 28/9/92   ...
1 بهمن 1392

ولایت امام زمان

سلام خالی جونی چند روزه که تب داری و بی حالی و بی قراری. مامانی بهت شربت تب بر میده. فکر کنم وقتشه که اون مرواریدای قشنگتو بهمون نشون بدی. منتظریم که دندون اولت در بیاد. ایشالله این مرحله گذر رو هم به خیر و خوشی سپری میکنی. راستی امشب شب ولایت امام زمان(عج) بود. چند سال پیش مامان بابا تو همچین شبی جشن صورت برداریشون بود. ...
1 بهمن 1392